تبليغاتX
Hamoon
خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بی کس
گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .
او کیست ؟
دو زانوی من ....

آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ،
اما هیچگاه آن را نیافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها یخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگریم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....
اما برای که ؟ اما برای چه؟
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟
آرای به راستی که هیچ کس نیست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند
داغ تنهایی را در من آرام کند!
این دو زانوی من،
که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
می خواهند در آغوش من بمانند....
تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند
و من در آغوش سرد تنهایی.
تنهایی با همه رفافتش،
تک تک رویاهای مرا سوزاند،
رویای عشق را .... رویای فردا را....
اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاریکم .....
پس ای تنهایی با من بمان ،

حال من در تنهایی خویش گم شده ام، همه چیز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......

خسته ام

خسته



لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 8:32 PM توسط هامون ربیعی |


عشقم مرد.حالا تنهام
خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بی کس
گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .
او کیست ؟
دو زانوی من ....

آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ،
اما هیچگاه آن را نیافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها یخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگریم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....
اما برای که ؟ اما برای چه؟
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟
آرای به راستی که هیچ کس نیست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند
داغ تنهایی را در من آرام کند!
این دو زانوی من،
که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
می خواهند در آغوش من بمانند....
تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند
و من در آغوش سرد تنهایی.
تنهایی با همه رفافتش،
تک تک رویاهای مرا سوزاند،
رویای عشق را .... رویای فردا را....
اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاریکم .....
پس ای تنهایی با من بمان ،

حال من در تنهایی خویش گم شده ام، همه چیز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......

خسته ام

خسته



لینک ثابت نوشته شده در شنبه 1390/04/11ساعت 6:52 PM توسط هامون ربیعی |


آرزو
آرزو می کنم پس از مرگم از خاک گلویم ، کوزه گر سوتکی سازد دست کودکی گستاخ 

به امید ان روز که به حقیقت بپیوندد  هامون  



لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه 1390/03/16ساعت 8:30 PM توسط هامون ربیعی |



کد موزيک

وبلاگ-ساعت فلش
blogکد بازی تمرکز حواس